خرید بک لینک

درباره سایت

446

آخرین مطالب

امکانات وب

آزمون ثبت نام کردم ولی با وجود کار اصلا نمیدونم چچقدر بتونم بخونم. منابع جدید شده منم که وقتم کمه رقابتم سختو زیاد. مثل سگ هنوز امید دارم وگرنه با چه اعتماد بنفسی رفتم ثبت نام؟+فردا عروسی دختر خالمه از من یکی دوسال کوچیکتره دختر سنگینه و تا حدودی مذهبی. همه منتظرن ببینن این چیکار میکنه عروسیش! من که نمیرم سالهاست عروسی و عقد نرفتم. برا خواهرم هم فقط عقد گرفتیم.+دیروز رفتم خونه زنداییم ماساژش دادم. قلیونی شده و مشروبم میخوره بعضی وقتا. بمن اعتماد کرد جالبه که خیلیها بهم اعتماد دارن. میدونی من اصلا برام اهمیتی نداره که بخوام برم درموردش با کسی حرف بزنم رازو رمز بودنش که جدا+هیچی ... خوشحالم میخوام برم کار. زیر دلم درد میکنه و کم کم نزدیک پریودیمه.+تغییر اساسی دوست دارم یه چیزی که ازینرو به اونروم کنه کلا یادم بره چه زندگی نکبت باری داشتمخوابم گرفت سه خرده ای بیدار شدم کاش یه کم دوباره خوابم ببره + نوشته شده در بیستم اسفند ۱۴۰۱ ساعت ۴:۴۸ ق.ظ توسط لولیوش مغموم  | 

برچسب: نویسنده: غزل رضاپور تاريخ: جمعه 26 اسفند 1401 ساعت: 15:12

https://dlw.webahang.ir/music/Track/shajarian-in-dahan-basti1(320).mp3

برچسب: نویسنده: غزل رضاپور تاريخ: جمعه 26 اسفند 1401 ساعت: 15:12

باور میکنی دلم میخواد ازینکه قراره تا چند روز کار نرم میخوام گریه کنم؟ شدید سر کارمو دوست دارم علیرغم حواشی و اعصاب خردیهاش حس مفید بودنه البته بصورت ناخودآگاه حس خوبی بهم میده. هرچی کار نکنم حس بی ارزشیم بیشتر به رخم کشیده میشه و بیشتر اذیتم.+دیروز با مشاورم رفتیم بیرون. میگم که بیشتر سنی که گفت هست، 42 سالشه. اولش عقب نشستم چون تو کوچه سوار شدم. موز خریده بود که آخرش موز رو هم گذاشتم اومدم. رفتیم بطرف کوه صفه که عجیبه که رفت، حواسش نبوده و خب منم هیچ وقت نمیگم چرا میذارم بخصوص جلسه اول هرکی هست خودش بروز کنه و هرکاری دوست داره انجام بده. خلاصه گیر افتادیم و به پلیس گفت ماشینم جوش اورده و نمیتونم برم تو ترافیک البته بقول خودش یه کمو جوش اورده بود، خلاصه اجازه داد از کنارگذر برگردیم! نزدیک دو ساعت تو ماشین بودیم که یه دفعه گفت بیا بگیرش! خیلی ناگهانی! دلم میخواست حد اقل خودم باشم ولی واقعا نمیتونم و کلی خجالت کشیدم هرچند واقعا هیچ حسی نداشتم ولی میتونستم نرمتر باشم ولی نمیتونم. گفت میدونستم اینهیبیشن داری یعنی محدود میکنی خودتو. ولی خوشم اومد. خودم حس میکنم یکی از دلایلی که نمیتونم خودمو رها کنم اینه که میترسم وابسته یکی بشم و بره. نمیدونم شایدم این نیست. بدترین مشکلم اینه که حس و هیجاناتمو نمیشناسم مثلا بهم میگه وقتی حمله پانیک میاد سراغت چه فکری میکنی که من واقعا نمیفهمم در طول حمله که فقط میخوام فرار کنم و اصلا قدرت فکر و کنترل کردن خودمو ندارم. توی ارتباط جنسی نمیدونم چم میشه و بخصوص اینکه ارتباطم تا دیروز باهاش جدی بود حس خجالت دارم نسبت بهش. ولی نیم درصد تحریک نشدم و خلاصه بخیر گذشت. ولی ازش خوشم میاد پخته هست. بهش میگم علت ازدواج نکردنات فکر کنم اینه که عاشق یکی بودی

برچسب: نویسنده: غزل رضاپور تاريخ: جمعه 26 اسفند 1401 ساعت: 15:12

این بیمارمون از آسانسور میترسید

این بیمارمون از آسانسور میترسید

این بیمارمون از آسانسور میترسید

این بیمارمون از آسانسور میترسید

این بیمارمون از آسانسور میترسید

+ نوشته شده در یکم اسفند ۱۴۰۱ ساعت ۵:۴ ق.ظ توسط لولیوش مغموم  | 

برچسب: نویسنده: غزل رضاپور تاريخ: يکشنبه 7 اسفند 1401 ساعت: 18:06

با حسین رفتم بیرون. داخل تلگرام باهم آشنا شدیم. یه قدو هیکلی داشت که نگو. مهندس یکی از سازمانهای مهمه و من جدیش نگرفته بودم. جدا شده و دخترش پیش دوتاشون در رفتو اومده. اینقدر احساسیه. و من اصلا فکرشو نمیکردم دوستش داشته باشم. یه دفعه یه حس بدی اومده سراغم که فکر میکنم بهش حس شدیدی دارم وای بااایدد خودمو مشغول کنم. خوبه گفت بعد عید همو میبینیم باید ول کنم و جدی نگیرم وگرنه این حسی که اومده سراغم اذیتم میکنه. خیلی بدلم نشست. رفتیم پارک آتیشگاه باهم راه رفتیم. منو بویسد چندبار و مدام نگاهم میکرد. اصلا دلم میخواست بغلم کنه راه بریم. ازیناست که من دوست دارم و حس قدرتمندی شدید بهم میده. ازینا که علیرغم هیکل گنده احساسین و مهربونه. ازیناست که دلم میخواد حمایتم کنه. با اینکه پول خرج نکرد و من چیپف و گز بردم براش، اصلا ناراحت نیستم چون هم اطلاعاتش بالا بود و هم قابل اعتماد و حامی. یعنی کسی که میخوام. ولی حیف که امکان ازدواج نیست چقدر دلم میخواست همچین کسی رو داشتم. حتی اگر دوست هم میشدیم دوستیه نزدیک خوب بود ولی حیف که شغلش اجازه نمیده همو بیشتر ببینیم و البته با این حس من که امیدوارم گذرا باشه، بهتر. نمیدونم واقعا یه حسایی دست خود آدم نیست تا بهش گرفتار نشه نمیفهمه. مثل همین حملات پانیک که بقیه فکر میکنن من میتونم کنترلش کنم درصورتی که نمیشه. حسش یه لحظه دیوانه وار بود ولی باید بی خیالش شم که ازین بدبختتر نشم. کاش میشد باهاش ازدواج سفید میکردم. یه خونه میگرفتیم از خونمون هم فرار میکردم اینم هفته یبار میدیدمش خیلی خوب میشد. وای این دیگه چه بدبختی بود بسرم اومد. خاک تو سرم. یا امام هشتم اینو دیگه کجام بذارم؟ همینم کم بود اسیر و عاشق پیشه بشم با این همه سیاهبختی و بدرد نخوری! خدایا

برچسب: نویسنده: غزل رضاپور تاريخ: يکشنبه 7 اسفند 1401 ساعت: 18:06

فکر کنم بلاخره بهتر شدم و دیشب از سرفه بیدار نشدم. طبق تجربه شربت اکسپکتورانت در رده اول و بعد پلارژین با اختلاف نسبتا کم، به سرفه های شدید کمک میکنه و البته زمان که همیشه کارساز بوده.+من اگه بدبخت نبودم که گیر بیستا رابطه نیمه کاره و بدون سرانجام نمیفتادم! کاش میشد اینقدر عربده میزدم و زار میزدم که آب میشدم و اثری ازم هیجا نمیموند حتی کسی یادش نمیموند که من بودم. آخه چرا اینقدر درماندگی خدا بمن داد. چرا منو اینقدر بیمار کرد که زندگیم داره بفنا میره و نمیفهمم. چرا هرکار الکی پلکی انجام میدم چرا مثل آدما عادی نیستم.+امروز با حسین کلی چت کردم همین صبح. هرچند اون حس قوی دیگه نیست ولی حس میکنم عاشق شدم. کاش تمام این روابط ناسالم تموم میشد و به یه ارتباط خوب ختم میشد. کاش حد اقل به مرگم ختم میشد. دلم میخواد هرچی در توانم بود اشک میریختم و کل وجودم میشد یه اشک. با اینکه دوران پریودیم تازه تموم شده نمیدونم چرا اینطوریم اثر اینه یا واقعا همینه خیلی ناراحتم حتی با حسین چت میکردم گریه میکردم مثل الآن. چی شد خدا چه تصمیمی میگیره برا بعضی آدما چی میبینه؟ چه انگیزه ای داره که یه نفر مداااام حالش بد باشه روحی و جسمی داغون باشه خانواده و پول درست حسابی نداشته باشه و درنهایت با 4 تا آدم آشغالی پاشغالی ارتباط بگیره که فقط وقتش بگذره. من خیلی وقته مردم این سایمه. چیزیه که حسین هم گفت و نمیدونه من چه داغونیم.+هوا روانی کننندست درو باز گذاشتم و دارم مینویسم. بمعنای واقعی دلم میخواد زوزه بکشم یه زوزه بعد از اون عربده و مثل یه قطره اشک فرو برم تو اعماق زمین.من شاید از سر هیجان و فشار روحی برای اولین بار، دوبار در یک ساعت خودارضایی کردم. نمیدونم چه خبره تو وجودم فقط میدونم خیلی روحیم داغونه دلم م

برچسب: نویسنده: غزل رضاپور تاريخ: يکشنبه 7 اسفند 1401 ساعت: 18:06

صفحه بندی